تبليغاتX

ایران 1404
 

آنارشیسم

 

واژه آنارشیسم ریشه در زبان یونانی دارد و تركیبی از (archos) به معنی سرور، سر، رئیس و حكومت و پیشوند (an) برای منفی كردن می باشد. پس می‌توان سروری ستیزی یا حكومت ستیزی را معادلهای مناسبی برای این واژه دانست.

  آنارشیسم در اصطلاح، جنبش‌ و نظریه‌ای سیاسی است كه عقیده دارد مرجعیت و قدرت سیاسی در هر شكلی نالازم و ناپسند است؛ لذا خواهان بر افتادن هر گونه دولت و جایگزینی انجمن‌های آزاد و گروههای داوطلب به جای آن است؛ زیرا مسلك آنارشیسم حكومت را تنها، موجب مصیبت‌ها و بدبختی‌های اجتماعی و مردم می‌داند.
  ریشه نظریات آنارشیستی را در یونان باستان می‌توان یافت، برخی از قرائتهای رواقیگری، شباهتهایی با اندیشه‌های آنارشیستی دارد. آنارشیسم در فاصله سالهای 1840 تا 1870 شكل گرفت و در كشورهای اسپانیا، ایتالیا، سوئیس، فرانسه، اتریش، هلند، و برخی كشورهای آمریكای لاتین رواج یافت. اصطلاح آنارشیسم را نخستین بار «پرودون» (poroudhon)، فیلسوف فرانسوی به كار برد. «پرودون» معتقد بود كه با انهدام مالكیت خصوصی و دولت، انسانها آزاد می‌شوند و به برابری دست می‌یابند؛ پس از پرودون، «باكونین» و «كروپوتكین» روسی و «كراو» فرانسوی طرح جامعه‌ای فارغ از اجبار و زور را ریختند.     
  در روزگار كنونی جریانی تازه بنام نئوآنارشیسم «آنارشیسم نو» پدید آمده است كه خطوط اساسی برنامه آنها به این شرح است:
  1- اجتماعی كردن وسایل تولید ( در مقابل نظریه كمونیسم كه در عمل به دولتی كردن وسایل تولیدی  می انجامید)؛
  2- ایجاد اتحادیه‌های آنارشیستی؛
  3- توزیع برابر.
  آنارشیسم، ایدئولوژی سیاسی است با این اعتقاد بنیادی كه دولت باید بر افتد و جامعه با شیوه‌ای داوطلبانه بی توسل به زور و قدرتی سركوبگر سازمان یابد. بنابراین آنارشیست‌ها بر خلاف هواداران هگل كه دولت را به مرتبه الوهیت بركشیدند و آزادی را تنها در اطاعت مطلق از قدرت دولت یافتند، نسبت به نهاد دولت و قدرت دولتی بدبین بوده و هر گونه موسسه مبتنی بر زور و اجبار را عامل تباهی زندگی اخلاقی و اجتماعی انسان قلمداد كرده‌اند، بطور كلی آنارشیست‌ها با حكومت مبتنی بر زور مخالفت ورزیده‌اند، اما هرگز خواستار از میان برداشتن نهاد حكومت بطور كلی نبوده‌اند و بر خلاف آنچه معروف است، آشوبخواه یا «هرج و مرج طلب» نیستند و جامعه‌ای بی‌سامان نمی‌خواهند، بلكه با دولتهای فعلی را به این جهت كه تجسم زور و سلطه هستند، محكوم می‌كنند، اما به هر حال نهاد حكومت در جوامع بشری را مقید می‌دانند ولی حكومت مورد نظر آنها باید مطلقاٌ داوطلبانه و فاقد هر گونه قدرت كاربرد زور و سلطه بر علیه شهروندان باشد. به نظر آنها افراد سركش را می‌توان در معرض فشار افكار عمومی قرار داد و یا از جامعه اخراج كرد ولی اعمال زور بیش از این مجاز نیست. آنارشیست‌ها اعتقاد دارند كه انسان ذاتاٌ پاك و جامعه پذیر است، لیكن سلطه و استیلای دولتی وی را فاسد و هنجار گریز می‌سازد. به نظر آنان از میان برداشتن دولت مبتنی بر زور و سلطه جنایت را كاهش می‌دهد، دولت خود، با راه انداختن جنگ‌ها و استثمار افراد بدترین تبهكاریها را مرتكب می‌شود.
  آنان در حمایت از این موضع دو ادعای كلی مطرح می‌كنند: نخست، كسانی كه اداره بخشهای گوناگون دولت را بر عهده دارند (یعنی سیاستمداران، كاركنان دولت، قضات، مأموران انتظامی، ارتشیان) در مجموع طبقه حاكمی را تشكیل می‌دهند كه منافع خود را می‌جویند و بقیه جامعه بویژه طبقه كارگر را استثمار می‌كنند، دوم، تا جایی هم كه دولت می‌كوشد كه منافع عمومی اجتماعی را تأمین كند، وسایلی كه در اختیار دارد – قوانین و رهنمودهای صادر شده از مركز و اجباراٌ تحمیل شده- برای نیل به چنین هدفی كافی و موثر نیستند.
 
گونه‌های آنارشیسم:
  آنارشیسم را  از جهت روش عملی در براندازی حكومت، می‌توان به دو دسته انقلابی و اصلاح طلب تقسیم كرد. البته از جهات دیگر مانند مالكیت یا عدم آن و عقیده به فرد گرایی و جمع گرایی نیز قابل تقسیم است و دو گونه زیر بر همین مبنا به وجود آمده است:
  1- آنارشیسم كمونیستی (جمع گرا): كه در بعد اقتصادی مخالف مالكیت خصوصی است. مالكیت جمعی یا مالكیت تولید كنندگان را جایگزین مالكیت خصوصی می‌كندو به بهره‌برداری از زمین و سرمایه، بدون دخالت دولت معتقد است. این نظریه طرفدار اقتصاد كشاورزی و صنایع روستایی و بازگشت به طبیعت است. این نظریه آنارشیستی به وسیله « باكولین» مطرح شده است.
  2- آنارشیسم فردگرایانه: بنیاد این نظریه بر فردیت است و خواهان از میان بردن مالكیت‌های بزرگ و گسترش مالكیت‌های كوچك و مبادلات آزاد و خرد و مخالف هر گونه برنامه ریزی جهت اصلاحات اقتصادی بودند و از لحاظ باور به مالكیت خصوصی با لیبرالیسم قریب الافق هستند. البته لیبرالیسم وجود حداقل دولت را اجتناب ناپذیر می‌شمارد. از نمایندگان این نوع آنارشیسم «پرودون» و «اشترنر» هستند.
 
منابع:
1. بیات، عبدالرسول؛ فرهنگ واژه‌ها، قم، موسسه اندیشه و فرهنگ دینی، چاپ اول، 1381، صص 24 -22-21 .
2. پازارگاد، بهاء الدین؛ مكتب‌های سیاسی، تهران، اقبال، ص 33.
3. اصطلاحات سیاسی، مركز مطالعات و تحقیقات ملی، تهران، بی‌نا، بی‌تا، ص 16.
5. آشوری، داریوش؛ دانشنامه سیاسی، تهران، سهروردی، چاپ اول، 1366، ص 40.
6. مارتین لیبست، سیمور؛ دایرة المعارف دموكراسی، كامران فانی و نوراللله مرادی، تهران، وزارت خارجه، ج 1، 1383، ص 100.
7.بشیریه، حسین؛ آموزش دانش سیاسی، تهران، نگاه معاصر، چاپ دوم، 1381، ص 119و 100.

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 19:14 توسط محسن طهماسبی |

 
دعوى اخلاص

 

گــــر تــــو آدم‏زاده هستى "عَلّم اَلاَسما" چه شد؟       "قابَ قَوْسينت" كجا رفته است؟ "اَوْاَدْنى" چه شد؟

بـــــر فـــــــــراز دار، فـــــــــرياد "اَنَا الحق" مى‏زنى         مــــــدّعىِ حــــــــق طلب، اِنيّت و اِنّـــــا چه شد؟

صــــوفى صـــــافى اگر هستى، بكن اين خرقـه را          دم زدن از خــــويشتن با بـــــوق و با كرنا چه شد؟

زهــــــد مفـــــــروش اى قلنـــــدر، آبروى خود مريز          زاهـــــد ار هستى تو، پس اقبال بر دنيا چه شد؟

اين عبــــادتــها كه ما كرديم، خوبش كاسبى‏است          دعــــــــــوى اخلاص با اين خود پرستيها چه شد؟

مــــــرشد از دعوت به سوى خويشتن، بردار دست          "لا الهت" را شنيدستم؛ ولــــــــى "الاّ" چه شد؟

مـــــاعر بيمايه، بشكن خـــــامـــــه آلــــــــــــوده‏ات          كـــــــــــم دل‏آزارى نما، پس از خدا پروا چه شد؟

 

دیوان امام 

 
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 11:7 توسط محسن طهماسبی |

گفتاري از استاد حسن رحيم‌پور ازغدي
مبارزه داخلي امام علي(ع) با زر و زور و تزوير
دشوارتر از جنگ رو در رو با كفار و مشركين قريش

متن زير گفتاري از استاد حسن رحيم‌پور ازغدي درباره‌ي حقوق انسان‎ها در حكومت ديني ازنگاه امام علي‌ابن ابي‌طالب عليه‌السلام و تقابل اين نگاه با مكاتب مادي است كه به‌مناسبت سالروز ولادت با سعادت آن حضرت تقديم مي‌شود:

بسم الله الرحمن الرحیم

گرچه علي روح بزرگي بود در كالبد تنگ جهان و جامعه دوران علي شايستگي ايشان را نداشت و او بزرگتر از آن جامعه و فراتر از ظرفيت آن مردم بود، اما وقتي نام رفتار علوي يا دولت علوي را مي‌شنويم، بايد متوجه باشيم كه سخن از يك شخص، هر چند بزرگ، در ميان نيست؛ بلكه گفتگو از يك مكتب است كه علي نمونه بارز و برجسته تربيت شده اين مكتب مي‌باشد. مكتبي كه بنيانگذارش پيامبر بزرگ خدا بود و ايشان شاگرد برجسته آن مكتب. او از پيامبر آموخت كه جامعه ديني جامعه‌اي است كه بدون لكنت زبان بشود حق ضعفا و محرومين را و طبقات پايين جامعه راـ كه معمولا قدرت مطالبه حقوق خود را ندارند ـ از صاحبان قدرت و ثروت گرفت.

روايت از ايشان نقل شده كه فرمودند: «اني سمعت رسول الله..يقول في غير مره» من شنيدم كه به شكل متواتر در موقعيت‌هاي مختلف، پيامبر اين نكته را به زبان آورد كه: «لن تقدس امه لا يوخذ للضعيف فيها حقه من القوي غير متتعتع» آن امت و جامعه‌اي كه حق ضعيفان را نشود بدون لكنت زبان و بدون ترس از اقويا و صاحبان قدرت و ثروت مطالبه كرد، قابل تقديس و پاكيزه نيست. اينها در واقع تعريف جامعه ديني است. از زبان پيامبر اكرم كه استاد و مربي علي بن‌ابي طالب است وحضرت علي فرمود: «اناعبد من عبيد محمد(ص) ». يعني من بنده‌اي از بندگان محمدم و مثل برده در برابر محمدم. يعني هر چه دارم از اوست. در قاموس علي‌بن‌ابي‌طالب (ع) دولت ديني، ضامن عدالت ديني، ضامن حدود خدا، قوانين خدا و حقوق مردم است. حريم مردم، حريم خداست و حق‌الله؛ منتهي با تعريف دينيش نه با تعريف ماترياليستي، تعريف ليبرالي و تعريف ماركسيستي‌اش. تجاوز به حريم انسانها و حقوق مسلم آنها، تجاوز به حريم خداست.

اين منطق علي‌بن‌ابي‌طالب است و بارها در نهج‌البلاغه به تعابير مختلف آورده‌اند. و باز ايشان از پيامبر اكرم نقل كرده‌اند كه پيامبر فرمود: «من قتل دون حقه فهو شهيد». هر كس براي دفاع از حق وحقوقش، چه حقوق معنوي يعني كرامت و عزت انسانيش و چه حقوق مادي‌اش، يعني در مبارزه با ظلم كشته بشود شهيد راه خداست. اين يكي از پاسخها به كساني است كه بارها گفته‌اند و مي‌نويسند دين سراسر تكليف است وحق و حقوق در دين اكرام نشده. چطور از حق و حقوق بشر در دين صحبتي نشده وقتي كه پيامبرش مي‌گويد: اگر در راه دفاع از حقوقتان كشته بشويد، انگار در راه خدا كشته شده‌ايد. شهيديد مثل آنهايي كه در جنگ احد و خندق در ركاب حضرت محمد شمشير زدند و كشته شدند. منتهي نه حقوق تنها. حقوق توام با تكليف. حقوقي كه متقابلاً منشا مسئوليتهايي است. در ديدگاه‌هاي توتاليتر و نظامهاي استبدادي مردم فقط تكليف دارند و حقوقي ندارند. در نظامهاي ماترياليستي و ليبرال سرمايه‌داري كه بر اساس غرايز انسان بنا شده مردم طبق ادعاي تئوريك، فقط حقوق دارند و از مسئوليت‌هاي انسان نبايد حرف زد. شما تا از مسوليت و تكليف حرف بزني متهم مي‌شوي به نقض حقوق بشر و به محض اينكه از آرمان‌ها و حدود ارزش حرف بزني متهم مي‌شوي به تئوريزه كردن خشونت. اما در تفكر علي‌بن‌ابي‌طالب همه انسانها بدون استثناء حقوقي دارند و وظايف و مسئوليت‌هايي به اندازه‌اي كه به مسئوليت‌ها عمل مي‌كنند، حقوق براي آنها حتما محترم است و به اندازه‌اي كه از حقوق استفاده مي‌كنند مسوليت‌هايي دارند كه بايد به آن تن در دهند. مسئوليتهايي در برابر خدا، در برابر مردم و در برابر حق و سرنوشت خودشان. بنابراين مي‌بينيد كه بين مبارزه با ظلم و دفاع از حقوق مردم با راه خدا و شهادت در راه خدا، يك پيوند عقيدتي در منطق علي‌بن‌ابي‌طالب (ع) برقرار است.

اين تعريفي كه از جامعه ديني عرض كردم، پيامبر در باره‌اش فرمود: هيچ كس به اندازه علي قدرت ايجاد چنين سيستمي و ساختن پرداختن چنين جامعه‌اي را ندارد و بنابراين خداوند او را بعنوان وصي و خليفه بعد از من نصب كرد و پيامبر در روز غدير خم، اين را به مردم ابلاغ كرد كه مردم« علي‌ اقواكم علي هذا الامر» يعني هيچ كس به اندازه علي نخواهد توانست چنين جامعه‌اي را بسازد و لذا او حق خلافت دارد. لذا او از طرف خداوند به حاكمت منصوب شده. اين انتصاب ملاكش چيست؟ اين است كه او بيشتر از همه به حقوق مردم وفا مي‌كند و بيشتر از همه به مردم براي رسيدن به كمالات دنيوي و آخروي‌شان كمك مي‌كند. همين منطق است كه ايشان در خطبه 132 نهج‌البلاغه در مانيفست حكومتي‌شان مي‌فرمايند: درحكومت اسلامي كسي كه بخيل است و حرص مي‌ورزد و چشم كج در مال مردم و نگاه تحقير‌آميز به حقوق مردم دارد، نبايد مسؤول باشد. افراد جاهل و قشري و عوام حق ندارند وارد حكومت ديني بشوند. «و لا الحافي و لا الحسائف و لا المرتشي». رشوه خواران «ولا المعطل للسنه». آنهايي كه سنت خدا و پيامبر را تعطيل مي‌كنند؛ يعني در حكومت با قانون بازي مي‌كنند و هر جا و هر وقت دلشان بخواهد قانون الهي را اجراء مي‌كنند و هر جا دلشان مي خواهد اجرا نمي‌كنند. فرمود من به اينها اجازه نمي‌دهم در حكومت ديني وارد بشوند. من نمي‌گذارم فاسدها و باندهاي بي‌تقوا بر جان و مال و حقوق مردم مسلط بشوند. تا زنده‌ام نمي‌گذارم افراد بخيل و حريص به مال مردم، آدمهاي دنيا طلب و عياش و پرخور بر مردم حكومت كنند و وارد دولت بشوند. نمي‌گذارم افراد نادان و قشري و جاهل بر سر كار بيايند تا جامعه را منحرف كنند. «الجاهل يضلهم بجهله». اگر جاهلان و سفها، افراد سخيف و نادان بر سر كار بيايند، جامعه را منحرف مي‌كنند و نمي‌گذارم افراد زورگو و مستبد بر مردم مسلط شوند تا با بي‌عدالتي حكم برانند و اموال مردم و فقرا را بالابكشند و همه چيز را توجيه كنند و افراد بي‌زبان و نجيب را در جامعه محروم كنند.«يقطعهم بجفائه». نمي‌گذارم رشوه‌خواران در مديريت‌هاي حكومت نفوذ كنند تا حقوق مظلومين فراموش شود. «المرتشي في الحكم». نمي‌‌گذارم قاضي‌هاي رشوه‌خوار بر گردن مردم سوار شوند تا مردم را نابود و سنت پيامبر را تحقير كنند. فرمود: منطق من در حكومت اين است و هر كس با من است بسم‌ ا….. هر كس بر من است باز هم بسم الله .

در روايت ديگري فرمود: بدترين حاكمان و دولتمردان آنها هستند كه حب‌الفخر دارند. حب‌الفخر يعني همين جاه‌طلبي، شهرت‌طلبي ، شهرت پرستي و خود را از مردم بالاتر ديدن. فرمود در حكومت اسلامي حاكمان حق ندارند از بالا به مردم نگاه كنند و مردم را پايين‌تر از خودشان بدانند و ببينند. فرمود:من با حاكمان متكبر نمي‌توانم كنار بيايم و همه آنها را يا اصلاح و يا حذفشان مي‌كنم. بعد رو كرد به مردم: اما شما مردم! من خدا را اطاعت مي‌كنم ولي شما من را اطاعت نمي‌كنيد. در حالي كه معاويه خدا را اطاعت نمي‌كند اما مردمش او را اطاعت مي‌كنند. هر چه به شما دستور مي‌دهم همين طور در هوا يخ مي‌زند و به مقصد نمي‌رسد. بعد فرمود كه: پس اصلاً معلوم هست كه شماها با چه نيتي با من بيعت كرديد؟ دولت ارزشها و عدالت، مشروعيتش گره خورده است به اينكه مسؤولينش دنبال عدالت اجتماعي و پاسدار ارزشهاي انقلابي و ديني و انساني هستند يا نيستند.

بنابراين شما بايد مراقب آن ايده‌اي باشيد كه به صراحت يا با كنايه مي‌گويند يا مي‌نويسند كه حاكميت اصلا نبايد و نمي‌تواند ارزشهاي فردي و اجتماعي اسلام را در سطح امور عمومي و اجتماعي پاسداري كند. دولت پاسبان نيكي‌ها نيست اصلا نبايد كشيك ارزشها و عدالت را بكشد. فقط دولت ژاندارم امنيت است. دولت فقط بايد آزادي رقابت در عرصه اقتصاد و در عرصه سياست و عرصه فرهنگ ايجاد بكند. امنيت براي رقابت آزاد بدون هيچ شرط و حدود اخلاقي وفكري ايجاد كند و نه در عرصه فرهنگ مسؤول دفاع از حقيقت است ونه در عرصه اخلاقيات اجتماعي مسؤول دفاع از ارزشهاست ونه در عرصه اقتصاد، سياست و حقوق اجتماعي مسؤول اجراي عدالت است. اين منطق مي‌گويد: چه بسا لازم است كه دولتها براي حفظ قدرت و امنيت صاحبان ثروت بر خلاف ايمان، بر خلاف انسانيت و مذهب عمل بكنند. و آدم عاقل و انسان خردمند نبايد دولت مردمي را به اين دليل سرزنش كند كه چرا به منظور حفظ حكومت و قدرت از راههاي غلط و عجيب و غريب استفاده كردي. براي اينكه در اين منطق اگر رجل سياسي امروز به خاطر بي‌تقوايي متهم بشود، فردا به خاطر نتيجه‌اش ـ يعني كسب قدرت ـ در افكارعمومي تبرئه مي‌شود. يعني مي‌گويند افكار عمومي عمل بد را به نتايجش مي‌بخشند. تو هر كاري مي‌خواهي بكن و به هر ترتيبي مي‌خواهي به قدرت برسي، برس. مسئله‌اي نيست افكار عمومي فراموش مي‌كند! شبيه اين تعابير را از نظريه‌پردازان سياسي غرب و پدران سكولاريسم از آقاي ماكياولي تا ديگران تا همين امروز شماها زياد مي‌بينيد. اينها اساسي را گذاشتند كه طبق آن ملاحظات ارزشي نبايد در تصميم‌گيري دولت مردان دخالت كند چون معتقدند كه با شخصيت اخلاقي نمي‌شود دولت تشكيل داد و به خصوص نمي‌شود آنها را حفظ كرد و بنابراين اخلاق از سياست و ديانت از حكومت جداست و حتما احتياج است به يك مقداري حقه‌بازي و تظاهر و عوام‌فريبي،بخصوص در سيستم جمهوري كه بايدآراء را به هر شكلي جمع كرد و مسأله اصلي در آراء، مسأله كميت است نه كيفيت و بنابراين دروغهاي زيباي شهريار و حاكم و دولتمرد براي حفظ شهروندان در اطراف او لازم است و فرزانه كسي است كه ماهرانه دروغ بگويد. مهم اين نيست كه تو راست مي‌گويي يا دروغ. مهم اين است كه قدرت بدست بيايد و قدرت را نبايد با معيارهاي ديني و ارزشي ارزيابي كرد. چون ارزشها متعلق به حوزه خصوصي آدمها هستند. نمي‌توانند ملاك داوري در مورد اقدامات عمومي باشند. كه اينها همه مبناي تفكر سكولار و درست در مقابل تفكر علي بن ابي طالب (ع) است.

تفكر سكولار كه مي‌گويم، اعم از ديدگاه‌هاي سلطنتي وتوتاليتر و استبداري سكولار است كه كساني مثل خود ماكياولي يا توماس هابز طرفدارش بودند. يا نظامهاي سكولار ليبرال كه تئوريسين‌هاي جامعه مدني در سنت ليبراليسم طرفدارش بوده‌اند از جان لاك به بعد تا نظريه‌پردازان معاصر نئوليبرال. دنباله‌هاي اين جريان در چند دهه اخير، بطور خاص ادعا كرده‌اند كه يك راه ميان‌بر جديدي كشف كرده‌اند براي دفورم‌هاي راديكال تر در دولتهاي سنتي و آن نه فقط تجديد نظر در ريشه‌ حقوق واخلاق بلكه تجديد نظر در ريشه‌هاي زبان و فهم مردم است. براي اينكه ريشه افكار قديمي را در باب عدالت اجتماعي و ارزشها از خاك ذهن بشر بكنيم. چون مشكل بشر سنتي در ابهام زبان و انحراف زبان است.مشكل اصلي در ماهيت واژه‌هاست. واژه‌هاي قديمي‌اي مثل عدالت. و بايد اين واژه‌هاي قديمي مثل عدالت را بازنشست كرد و از رده خارج كرد و به جايش واژه‌هاي نويي بسازيم كه همه اين مفاهيم را مقيد و محدود كند. يعني مفاهيمي مثل عدالت يا ارزشهاي اجتماعي كه معيارهاي فطري ما قبل دولتي‌اند براي دولتها و حاكميت‌ها مزاحمند. اينها كه اشاره مي‌كنم يك مقدار زيادش را شما در نظريات فيلسوفان تحليلي و گرايشات پوزيتيويستي در باب حقوق بشر مي‌توانيد تعقيب كنيد. ببينيد كه چطور اينها همه مسئله عدالت و ارزشها را صرفاً به منازعات لفظي تبديل كردند و گفتند تمام صحبتهايي كه از عدالت اقتصادي و ارزشهاي اجتماعي و حكومتي مي‌شود كه حكومت‌ها بايد ارزشي باشند و دولتها بايد ارزشي عمل كنند، اينها همه نقض علم اقتصاد و نقض علم سياست است. اين اقتصاد كلاسيك و سياست كلاسيك كه در دانشگاهها به شما تدريس مي‌كنند، مضمونش همين‌هاست و شما جرات درك ريشه‌اي آنها و جرات نقد آنها را به اين زودي‌ها نخواهيد داشت.

چون نظام آموزشي ما، نظام آموزشي مبتني بر ترجمه و تقليد است. نه مبتني بر اجتهاد و ابتكار و خلاقيت. اينها صريحا مي‌گويند كه نبايد با اعلاميه‌نويسي يك حقوق زايدي را براي فقرا و طبقات پايين در جامعه ايجاد كرد. اينها موي دماغ مي‌شوند، پررو مي‌شوند و اين شعارها و تعابير، اين اصطلاحات، ما بعدالطبيعه است و اصطلاحات و تعابير ايدئولوژيك است و اينها نبايد واردعرصه سياست و مديريت و اقتصاد بشود واين تعابير ما بعدالطبيعي را ضعفا و فقرا با همدستي يك مشت مذهبي امل شاعر پيشه ابداع كردند براي اينكه جلو توسعه را بگيرند.منتهي خوشبختانه حق و حقوق با اعلاميه نويسي گرسنه‌ها و مدافعان گرسنگان ايجاد نمي‌شود و اين حقوق الهي مردم واين حرفها يك مشت تركيبات كاذب است وحقوق در منطق ما قرار داد محض است. زبان عدالتخواهان و زبان بنيادگراهاي ديني اصلا مشكل ذاتي دارد و اين شعارها يك مقدار اصوات بي‌معني است. اينها صرف‌الاسم‌ است. شما بحثهايي كه پوزيتيسها كرده‌اند نگاه كنيد. تمام اينها را مي‌گويند.مي‌گويند تمام ارزشهاي اخلاقي و تمام گذاره‌هاي مابعدالطبيعي همه بي‌معني و پوچ است. معناي واقعي نامها كجاست؟ آنجايي كه سود مادي همه مباني حقوقي، اخلاقي و عدالتخواهي را بي‌معني مي‌كند و زير سؤال مي‌برد. اين يك جريان و يك خطر بالفعل براي انقلاب است و در واقع آخرين پيامهايي است كه نسل قبل از شما دارد به شماها منتقل مي‌كند. ذهنهايي كه اين‌ها را ترويج مي‌كنند و ترجمه مي‌كنند، ذهنهاي به شدت قشري و خشكيده‌ هستند وتا حالا كار زيادي دست بشر داده‌اند. ذهنهايي كه اصلاً روي ملاج اين‌ها و روي خلاقيت اين‌ها باران نباريده وبا اين مفاهيم ارزشي حتي يكبار هم آشنا نشده‌اند. والا كيست كه نداند تمركز بي‌قيد و شرط سرمايه‌هاي انبوه براي مصارف شخصي و به نفع يك اقليت فاسد مبتني بر غصب و اسراف وتبذير و ربا،اين‌ها با ايدئولوژي ماترياليسم در غرب ودر جهان تئوريزه شد و ناخدايان سرمايه‌داري ليبرال صريحاً گفته‌اند كه به تقدم ماده معتقدند و اين ماترياليسم اگر روزگاري معنا داشت، ديگر امروز خيلي ابلهانه و ارتجاعي است . امروز هر كسي در سطح مفاهيم سياسي بزرگ مثل دولت و فلسفه قدرت، از عدل و ارزشها حرف بزند، او را فناتيك و ضد‌استاندارد لقب مي‌دهند و ضد‌استاندارد خونش در همه جاي دنيا مباح است. احزاب نامرئي كه بلدند چطور حكومتهاي انقلابي را بدون براندازي بازسازي بكنند و پوستش را حفظ بكنند و محتوياتش را تغيير بدهند و پشت همين استانداردهاي جهاني قايم بشوند. صريحاً مي‌گويند كه موضوع سياست قدرت است نه حقيقت، نه فضيلت و نه عدالت. اين‌ها ديني‌ترين و زنده‌ترين انقلابها را مي‌توانند به روش تاكسي‌درمي تزئين كنند و خشكش كنند و به تماشا بگذارند. بطوري كه آن جنبش بزرگ با آن مفاهيم عالي هم باشد و هم نباشد .

به قول سلمان فارسي وقتي كه ديد بعد از فوت پيامبر ريختند به خانه علي و علي را به زور كشيدند به سمت مسجد براي بيعت. آنجا دارد كه بعضي از اصحاب خاص حضرت امير دست به شمشير به چشم علي نگاه مي‌كردند كه ايشان فرمان درگيري بدهند و حضرت امير با چشمش اشاره كرد كه كاري نكنيد. آنجا دارد كه سلمان فارسي كنار كوچه ايستاده بود و ديد كه دارند با علي چه مي‌كنند. وقتي كه حضرت امير علامت داد كه كاري نكنيد.اين دوراني است كه بايد تحمل كرد. دوران سكوت براي وحدت. و دوران قيام براي عدالت بعداً خواهد رسيد. آنجا دارد كه سلمان فارسي وقتي كه ديد عمامه‌ علي را به گردنش انداخته‌اند و دارند او را مي‌برند، به ديوار تكيه كرده بود و رو كرد به مردم و با لهجه فارسي گفت: كرديد و نكرديد.خطاب به آن جامعه و وارثان انقلاب پيامبر گفت كرديد و نكرديد. مسلماني كرديد و نكرديد. حفظ ظواهر كرديد اما باطنش را به باد داديد. مغز انقلاب را فداي قشرش كرديد و مضمون انقلاب را فداي فرمش كريد. در اين شرايط و بعد از تثبيت يك انقلاب، اگر نسل دوم و سوم انقلاب از مفاهيم انقلابي و از ارزشهاي انساني در جامعه بعد از انقلاب، جانانه و ابوذري دفاع نكنند و قيام نكنند و حتي اگر سخت افزار انقلاب حفظ بشود، نرم‌افزارش عوض مي‌شود.

اگر هوشياري ايدئولوژيك و انقلابي در اين مسأله نباشد و انقلاب فقط سخت افزارش حفظ بشود، نرم‌افزارش تغيير مي‌كند و شما متوجه نمي‌شويد. ما هم متوجه نخواهيم شد. مثل ساختماني كه ساختمانش باشد و ساكنانش عوض بشوند. ساختماني كه به دست انقلابيون وبه دست عدالت‌خواهان و به دست مجاهدين و شهيدان ساخته شد، زير سنگينترين آتشها، كم‌كم عدالت ستيزان و قاعدين و مخالفين اصل تئوري آن انقلاب ديني، ساكنان آن ساختمان خواهند شد. اگر اين هوشياري نباشد. اين نظريه تناسخ اگر در مورد فرد انسان غلط است،به نظر من در موردحاكميت‌ها و نوع اجتماعات بشري صادق است. با يك نوع مجازگويي البته. اين ارواح خبيثه ماقبل انقلابها دوباره قابل احضار هستند و مي‌توانند در بدن انقلابها حلول كنند و فرمان جامعه را به سمت ديگري بچرخانند. اول با زاويه‌هاي كم وبعد شما مي‌دانيد وقتي انحراف با يك زاويه كوچك شروع بشود، شما اولش تفاوت مسافتي بين اين دو ضلع نمي‌بينيد. اما وقتي در طول زمان ادامه پيدا كند همين زاويه كوچكي كه باز شده، در طول زمان مي‌بينيد كه آنقدر فاصله‌ها زياد مي‌شود كه اصلاً ديگر كسي آن انقلاب را به جا نمي‌آورد. به جا نمي‌آورد كه كي‌ بوده، چي بوده، اصلاً براي چي تشكيل شده. اصلاً يك طوري كه ظاهرا همه چيز به جاي خودش هست و واقعاً هيچ چيز به جاي خودش نيست. همه چيز درست است وهمه چيز خراب و به همين دليل است كه انقلاب اسلامي نبايد فقط به تغيير رژيم اكتفا مي‌كرد، بلكه بايد با نرم‌افزار جديد ديني و انقلابي به تغيير سيستم بپردازد. تعويض رژيم كافي نيست. بايد سيستم عوض بشود و الا اگر سيستم عوض نشود همان ارزشهاي ما قبل انقلاب يا خودشان ويا شبح‌شان دوباره به داخل حاكميت و به داخل جامعه و به داخل افكار عمومي وبه داخل دانشگاه عودت مي‌كنند. چنانكه دارند مي‌كنند. آن از در رفته‌ها از پنجره‌ برگشتند. تعويض هيئت حاكمه كافي نيست، بايد طبقه حاكم هم عوض بشود. طبقه‌اي كه در جامعه جاهلي حاكم بود و بر آن اساس حكومت مي‌كرد، بايد آن عوض بشود و الا تعويض هيأت حاكمه كفايت نمي‌كند صورت عوض مي‌شود و سيرت دوباره تجديد و باز توليد مي‌شود.

بايد آن طوري كه حضرت امير فرمود، كفگير انقلاب، محتويات ديگ سيستم حكومت و جامعه را بهم بزند.«حتي يعدو اسفلكم اعليكم و اعليكم اسفلكم». فرمود در حكومت من، من اوضاع را به هم ‌مي‌ريزم. گفت: كاري مي‌كنم مثل اينكه كفگير توي ديگ مي‌رود و پايين‌ها را مي‌آورد بالا و بالاييها را مي‌برد پايين، من همه‌تان را به هم مي‌ريزم. اين طور نيست كه بگويم شماها همانطور كه بوديد هستيد وما همانطور مثل بقيه مي‌آييم حكومت مي‌كنيم، برويم جلو ببينيم چه مي‌شود. چرا خطر حذف موجه ارزشهاي انقلابي هميشه بعد از پيروزي و استقرار يك انقلاب، دوباره يك خطر جدي، تهديد‌كننده و زنده است؟ چرا؟ علي‌بن ابي طالب دو و نيم دهه بعد از رحلت پيامبر وقتي وارد حكومت شد، با تمام وجودش اين فاجعه را لمس كرد و خواست اوضاع را برگرداند. خواست تغيير در سيستم ايجاد بكند و سه تا جنگ داخلي بر او تحميل كردند. دوستان سابق خودش. براي اينكه حتي اگر هيئت حاكمه بعد از انقلاب، فاسد نشود و فاسد نباشد ـ كه خيلي‌ها‌يشان آدمهاي درستي و خوبي بوده و هستند ـ ولي طبقه حاكم كه غير از هيئت حاكمه است و از قبل از انقلاب در جامعه سيستم سازي كرده، گلوگاه‌هاي جامعه ونظام را مي‌شناسند و دوباره مي‌آيند آنجا سوار مي‌شوند. يعني ضد حمله ضد انقلاب به انقلاب، بعد از 10، 20 سال بعداز پيروزي انقلاب. نه با تركش و خونريزي. جنگ سرد و بدون سر و صدا و با كار نرم‌افزاري همه چيز را دوباره پس مي‌گيرند. دوباره تاكيد مي‌كنم طبقه حاكم غيراز هيئت حاكم است. هيئت حاكمه يك گروه سياسي است كه بر اهرمهاي رسمي مديريت، مسلط است و ظاهراً آنها تصميم مي‌گيرند؛ اما طبقه حاكم آن گروه اجتماعي‌اند كه سلطه‌شان سلطه اعتباري و قانوني نيست. رسمي نيست. اما سلطه حقيقي و عملي است. يعني در واقع سلطه دست آنهاست، نه دست انقلابيوني كه فقط براي پستها آمده‌اند و آن نوك هرم نشسته‌اند.

سيستم به اين معنا است كه قاعده علي‌رغم راس هرم تصميم مي‌گيرد و مديريت مي‌كند. اين اتفاقي كه بعد از جنگ بخصوص در دو دهه گذشته بخشي‌اش اتفاق افتاده و اگر پادزهر اين سم به زودي اعمال نشود بخش ديگرش اتفاق خواهد افتاد، وبه دست شماها فقط اعمال مي‌شود.چون شماها يا كساني هستيد كه در مجلس ختم اين انقلاب شركت خواهيد كرد يا كساني هستيد كه پرچم خونين انقلاب را از دست نسل قبل و سيصد هزار شهيد مي‌گيريد و در قله‌هاي بالاتري نصبش مي‌كنيد، يك از بين دو اتفاق در هر صورت به دست شما اتفاق خواهد افتاد. اين‌ها اتفاقاتي است كه در صدر اسلام براي علي‌بن ابي‌طالب (ص) هم افتاد و علي با اين وضعيت درگير شد و اين‌ها علي را با همه عظمتش به زانو در آوردند. انقلاب، هيات حاكمه را عوض مي‌كند ولي اگر نتواند طبقه حاكمه را عوض كند يا اصلاح كند، خودش بعد ازاينكه تمام توانش را صرف كرد و شهيدانش را تقديم كرد و فتوحاتي كرد و خسته شد، خودش دوباره، اهرم‌هاي قدرت را اگر نه به همان افراد قبل از انقلاب، اما در اختيار همان افكار، در اختيار همان انديشه، همان تفكر، قرار مي‌دهد و همان اتفاق از همان زاويه‌ اتفاق خواهد افتاد. براي اينكه انقلاب و اصلاح، به تعبير حكما، يك امر قصري است. قصر خلاف طبيعت است. همانطور كه تهذيب نفس در يك فرد قصري و خلاف طبيعت اوست و لذا سخت است. امر طبيعي مثل از كوه پايين آمدن است و آسان است.دعوت به غريزه و سازش و ضيافت و … خيلي آسان است زيرا هزينه نمي‌خواهد. براي اينكه به طبيعت راحت‌طلب انسان سازگار است.دعوت به قيام و جهاد و رياضت و مقاومت، سخت است. براي اينكه دعوت به حركت سر بالايي در كوه است. يعني خلاف طبيعت و غريزه است. انقلاب و اصلاح، يك امر قصري است؛ همانطوري كه تهذيب نفس يك نفر خلاف طبيعت است، تهذيب نفس يك جامعه و حاكميت خلاف طبيعت است. بنابراين سخت است. لذا خيلي‌ها مي‌برند. خيلي‌ها اول گرم وارد صحنه مي‌شون و بعد تخت‌گاز پائين مي‌دوند و علي‌ابن ابي‌طالب با همه اين گروهها درگير بود و گرفتار همه اينها بود و در نهج‌البلاغه بخوانيد كه سراسر گلايه از همين اوضاع است و از مردم سردي كه مثل سنگ، علي را نگاه مي‌كردند و تنهايش مي‌گذاشتند. همان‌هايي كه وقتي براي بيعت هجوم آوردند فرمود: آنقدر جمعيت ريخت كه من زير دست و پا ماندم. لباسم پاره شد و حسن و حسين زير دست و پا له شدند. همين مردم، وقتي كه وارد پروسه اجراي عدالت شدم و تلخي عدالت را چشيدند بعضي از همين‌هايي كه با من بيعت كردند از دين بيرون رفتند. گفتند: حالا كه تو ازدين مي‌گويي اصلا ما دين نمي‌خواهيم و بسيارشان پيمان شكستند و آنهايي كه پيمان نشكستند، من را در درگيريها و نبرد تنها گذاشتند و اين بود كه نبرد عدالت علي نيمه‌كاره ماند و كار علي را ساخت. ولي او در طول 5 سال حكومتش با نحوه حكومتش و با نحوه شهادتش كار همه اينها را در تاريخ يكسره كرد. علي براي اينها در تاريخ آبرو نگذاشته، هر كس لااقل در جوامع اسلامي و شيعي بر سر حكومت بيايد، مردم فوري با عهدنامه مالك اشتر و نهج‌البلاغه مقايسه‌اش مي‌كنند. جرات هم نكنند مشروعيتش را زير سوال ببرند، مشروعيت آنها در دل همه زير سوال است.

بنابراين اگر آن تحول بنيادي كه عرض كردم انجام نشود، انقلاب وقتي خسته شد و شهيدانش را داد، دوباره در اختيار همان بروكراسي، در اختيار همان انديشه‌هاي ما قبل انقلاب و همان سنّت لاييك و غرب‌گرا قرار مي‌گيرد و نهادهاي كهن ما قبل انقلاب دوباره مي‌آيند انرژي انقلاب و دستاوردهاي او و نام انقلاب را به نفع خودش مصادره مي‌كنند و يك مرتبه مي‌بينيد انقلاب ديني مستضعفين و حكومت ديني مجاهدين و شهداء در اختيار ساز و كارهاي لاييك سرمايه‌داري قرار مي‌گيرد. اين همان چيزي است كه دهها سال با آن مبارزه كردند و زير شلاق شكنجه و تبعيد شدند و زندان رفتند و كم‌كم مي‌بيني حكومت، ديني هست و نيست. خود انقلاب هم هست و هم نيست. شعائر انقلاب هست و شعارهاي انقلاب نيست و انقلاب ديگر يك دعوت و يك ايده نيست. يك نام و يك سنت به معني عادت است. نه به معني سنتي كه در تعابير ديني داريم. يك اسم مقدس است متعلق به تاريخ. در امور دنيوي و اجراييات و امور عرفي و امور غيرقدسي نبايد دخالت بكند و الا ‌آلوده مي‌شود و كم‌كم جرات نمي‌كني اصل آن شعارهايي كه انقلاب بر اساس آنها اصلا راه افتاد، جايي زبان بياوري و براي اين معضل فقط يك راه حل وجود دارد؛ همان كاري كه علي‌بن‌ابي‌طالب(ع) كرد. بازگشت به دكترين اصل انقلاب؛ به هر قيمتي كه مي‌خواهد تمام بشود. هيچ راه حل ديگري نيست.

اگر دين را به عنوان يك دعوت بزرگ ببينيم، قبل از اينكه او را به عنوان يك سنت ـ به همين معناي جامعه‌شناسي غيرديني عرض مي‌كنم، نه سنت به معني سنت معصوم كه اصلا كلمه سنت تويش طراوت و طراوت هميشگي خوابيده ـ آن‌زمان خواهيم ديد كه تمام آموزه‌هاي انقلاب و اسلام حتي حاشيه‌اي‌ترين آنها حتماً حاوي راه گشاترين دياميزم براي برافكندن طرحهاي تازه و ايجاد يك وضعيت تازه توي جامعه ايران دهه سوم انقلاب است. در تشيع همه چيز عليه محافظه كاري است و آنوقت خواهي ديد اين فقر تئوريك و اين تفرقه سياسي و اين فاصله طبقاتي كه توي جامعه دارد بوجود مي‌آيد، همه آنها مولد يك چيزي است و همه آنها يك راه حل واحد دارد. انقلابي كه به خاطر عدالت در گرفت و حكومتي كه به خاطر عدالت تشكيل شد و عدالتي كه توي چارچوب اسلام و با روح آتشفشاني علي و عقلانيت تشيع تعريف شد و تعقيب شد، امروز در دهه هشتاد و نودـ دوراني كه شمابه بلوغ سياسي و اجتماعي مي رسيدـ چطور بايد ادامه پيدا كند؟ و طبقه جديد و كاسب‌هاي جديدي ـ كه در دهه اخير بعد از جنگ در كشور و در حكومت شكل گرفت و در سالهاي اخير در اقتصاد و فرهنگ و سياست كشور پنچه انداخت و با سيستم‌هاي م قبل انقلاب، با مفاهيم غربي ديالوگ برقرار كرد و با آنها تفاهم كرد و كم‌كم جا خوش خواهد كرد ـ را چطور مي‌شود مهار كرد و در برابر عدالت علوي خاضع كر؟د و بر اساس آموزه‌هاي پيشاهنگان آيين تشيع و اسلام چطور مي‌شود از پس استبداد ـ چه استبداد از نوع دهاتي و بدليش و چه استبداد از نوع پيچيده‌ـ برآمد؟ حتي اگر برخي از حاملان بچه مسلمان‌هاي قبلي باشند كه قبلاً خودشان به مبارزه اين مفاهيم رفتند، و امروزه حامل همان مفاهيم و مدعي همان‌ها و مدافع همان‌ها شده‌اند.

كم نبودند بچه‌هايي كه به انگيزه مبارزه با اينها جلو رفتند و چون دست‌شان خالي بود تغيير ماهيت دادند. گفتند يك رزمنده‌اي از نيروي خطش جدا شده بود و بعد از يكي، دو روز از پشت بي‌سيم تماس گرفت با فرمانده‌اش. گفتند كجايي گفت: اسير گرفتم. خوب اسير را بردار بيار. گفت: نمي‌آيد، گفت: خوب خودت بيا، گفت نمي‌گذارد بيايم. گفت: پس اسير شده‌اي، اسير نگرفته‌اي! اينها بودند كساني كه رفتند اسير بياورند و حالا پيام مخابره مي‌كنند كه نه نمي‌گذارند ما بياييم و نه خودشان مي‌آيند. تحت عنوانهايي كه «ما از ارزشهاي ايدئولوژيك توبه كرده‌ايم» و «بالغ شده‌ايم و از دوره كودكي خارج شده‌ايم». آن ارزشهايي كه به پايش آن همه انسانهاي شريف قرباني شدند و رفتند را به ريشخند مي‌گيرند.

شما ببينيد مبارزه داخلي دشواري كه امام‌ علي‌بن‌ابي‌طالب(ع) بعد از خلافت و حاكميت درگيرش شد، به مراتب پيچيده‌تر و از پاي درآورنده‌تر از مبارزه‌هاي دوران جواني علي‌بن‌ابي‌طالب بود يعني جنگ رودررو با كفار و مشركين و اشراف قريش. علي(ع) كه هيچ وقت از خطر نترسيد. حضرت زهرا(س) ـ در خطبه ده روز بعد از رحلت پيامبر در خطبه فدكيه در مسجد مدينه‌ـ مي‌گويد:«هر وقت كه شما از درگيري مي‌ترسيديد، هم طرفدار ارزشها بوديد و هم حاضر نبوديدكشته بشويد. اينگونه طرفداري مجاني از عدالت، طرفداري بي هزينه از عدالت، هر جا خطري بود پدرم علي را مي‌فرستاد به حلقوم جنگ وخطر» علي آدم خط شكن بود. خودش در نهج‌البلاغه مي‌گويد: من از 16 سالگي در خط مقدم مي‌جنگم تا حالا كه بيش از 60 سال از عمرم گذشته و آنقدر تير و تركش خورده‌ام كه قيافه‌ام عوض شده، كه چهره‌ام برگشته و آثار جراحت روي صورتم است. درجايي مي‌گويد: «و‌الله، اگر همه عرب يك طرف بايستند و من هم يك طرف؛ به خدا سوگند من نمي‌ترسم. براي اينكه اصلا براي من كميّت مهم نيست». همين علي در دوران حكومتش آنقدر تنها مي‌شود و آنقدر تنها مي‌گذارندش كه نيمه‌ شب، تنها بايد برود توي نخلستانهاي كوفه گريه كند و يا سرش را توي چاه بكند و با چاه شروع به ناله كند. گفت: خدايا تو خطر دوستانم را يك جور دفع بكن، دشمنانم با من! علي (ع) بعد از آنكه حكومت را گرفت، انقلابي‌تر از گذشته شد. محكم تر از قبل از حكومت، شعار عدالت داد.

حضرت علي در عزل و نصب‌ها‌يشان به شدت جوان‌گرا بودند. جواناني كه كمتر اهل معامله‌اند، اينها وقتي به يك ارزش ايمان آوردند، صادقانه‌تر پايش مي‌ايستند. جوانهاي گمنامي را پيدا مي‌كرد، به حكومت ايران، يمن، مصر و اين طرف وآن‌طرف مي‌فرستاد؛ بعد به طلحه و زبير و بزرگترين سابقه‌داران و هم‌رزمهاي خودش، كسانيكه در حد خودش براي رهبري و خلاقيت مطرح بودند؛ حتي استانداري و شهرداري بصره و كوفه را به اين‌ها نداد كه بعد رفتند و جنگ جمل به راه انداختند. اين كارهاي علي‌بن‌ابي‌طالب درست بر خلاف سير همه ديپلمات‌هاي سياسي و رجال قديم و جديد شرق و غرب دنياست، براي اينكه رجال سياسي سخنراني‌هايشان با هم فرق مي‌كند، ولي نحوه حكومت‌شان مثل هم است.يك جور حرف مي‌زنند، جور ديگري حكومت مي‌كنند. امام علي هم جور ديگري حرف زد و هم جور ديگري حكومت كرد، كه با او در افتادند. علي‌بن‌ابي‌طالب (ع) است كه وقتي مالك را به مصر، شمال آفريقا مي‌فرستد، به او مي‌گويد كه با مردم حرف بزن، در ميان مردم باش، فاصله‌ات را از مردم زياد نكن. اگرمردم به تو شك كردند و پشت سرت دارند پچ‌پچ مي‌كنند، سكوت نكن و برو براي مردم توضيح بده. مثل كف دست.

توي روايت حضرت علي (ع) است كه مثل كف دست با مردم صاف باش، عذرت را به مردم بگو و اگر مشكلي داشتي از مردم عذر خواهي كن! علي به مردم گفت: من به شما خدمت مي‌كنم، اما بنده شما نيستم، شما هم بنده من نيستيد؛ همه جاي دنيا مي‌گويند كه مردم بنده و نوكر حكومتند! رياكارانند كه مي‌خواهند به طرز پيچيده سوار گردن مردم بشوند. مي‌گويند مردم ما بنده شماييم و بعد كار خودشان را مي‌كنند. اما علي (ع) گفت: نه شما بنده من‌ هستيد ونه من بنده شما. «انا و انتم عبيد مملو كون لرب العالمين». فقط خدا مالك ماست. البته من در برابر شما مسؤوليت‌هايي دارم، به اين دليل كه خدا از من خواسته. و من به اين مسؤوليت‌هايم عمل مي‌كنم، حتي اگر به من پشت كنيد. من به تكليفي كه در برابر شما دارم، يعني خدمت به شما، عمل مي‌كنم. اگر شما با من قهر بكنيد، من با شما قهر نمي‌كنم. من به تكليفم عمل مي‌كنم.

والسلام

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 0:28 توسط محسن طهماسبی |

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 14:20 توسط محسن طهماسبی |

به نام خدا

شماره جدید فتیان رسید .........

 کلیک کنید.

 

http://fetyan-mag.com/arshiv/3/number1.pdf

یاعلی

+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 18:4 توسط محسن طهماسبی |

 

به نام خدا

معرفی نشریه فتیان

 

چراغ‌هاي رابطه را روشن كنيم!
محسن حسام مظاهري


سي سال از انقلاب مي‌گذرد ...
و با وجود خيل عظيمي از مراکز و سازمان‌ها و تشکل‌های فعال مذهبی، سیاسی، فرهنگی و... هنوز نمي‌توان از وجود تعریفي واحد و معیار از فعالیت تشکیلاتی در عرصه‌ی فرهنگ دینی و انقلابي سخن گفت. تعريفي با چفت و بست‌هاي محكم. تعريفي با كارآمدي لااقل يك دهه. تعريفي با مُعَرِفاني مشخص.
سي سال از انقلاب مي‌گذرد ...
و هنوز فعالان و مديران فرهنگي از فقدان مباحث نظری، کاربردی و تئوریک در زمینه‌ي كار تشكيلاتي رنج مي‌برند. و هنوز هرکدام بر اساس تجارب فردي و محدود خود و با مدل آزمون و خطا پیش می‌روند.
سي سال از انقلاب مي‌گذرد ...
و هنوز اين تشكل‌ها و گروه‌ها و مجامع مختلف در عين آن‌كه افقي مشابه دارند و بر مسيري يك‌سان ره‌سپارند، اما با هم حرف نمي‌زنند، داد و ستد نمي‌كنند، راه تعامل نمي‌دانند، سر هم‌فكري و هم‌راهي ندارند و خلاصه «چراغ‌هاي رابطه خاموش است»!
سي سال از انقلاب مي‌گذرد ...
و هنوز خيلي سوال‌هاي ابتدايي در راه فعاليت فرهنگي، پيِ پاسخ مي‌گردند. هنوز بر راه‌هاي منتهي به بن‌بست، بر كوره‌راه‌ها، چندين ردپاست. چه، ره‌سپاران امروز را كاري با ره‌سپاران ديروز و پريروز نبوده است! چنين است كه بسياري ردپاها را كه دنبال مي‌كني به يك دايره مي‌رسي. و چنين است كه سال‌ها با شور و شوق فعاليت مي‌كني و به خيال خود تكليفي كه برعهده‌ات است را ادا مي‌كني، اما فرجام كار، زير پا همان ضربدري را مي‌بيني كه نقطه‌ي آغاز حركتت را نشان مي‌دهد!
سي سال از انقلاب مي‌گذرد ...
و حالا، در آستانه‌ی دهه‌ی چهارم، ديگر ادامه‌ي روند بر مدار تكرار پيشين، صعب‌تر از هر زمان مي‌نمايد و ضرورت بازانديشي و بازتعريف ضروري‌تر از هر وقت.
زايش «فتيان» حاصل چنين دغدغه‌هايي است.
*
فتيان سَرِ آن دارد كه در حد توانش رسانه‌اي براي اطلاع‌رسانی فعالیت‌های تشکل‌های همسو باشد؛ سرِ آن دارد كه به معرفی و بررسی کارنامه‌ی فعالیت تشکل‌های موفق بپردازد؛ سرِ آن دارد كه کارنامه‌ی فعالیت شخصیت‌های تأثیرگذار بر تشکل‌های جوانان را بررسي كند؛ سرِ آن دارد كه به طرح مباحثي نظري و كاربردي با موضوع فعاليت تشكيلاتي بپردازد؛ سرِ آن دارد كه در راه الگوسازي كار تشكيلاتي گام نهد؛ و بالاخره سرِ آن دارد كه فرهنگ نقد و نقادی را به عنوان يك نياز ضروري ارج نهد و ترويج كند.
*
فتيان قرار است فصول مختلفي را شامل شود كه مهم‌ترين‌شان اينان‌اند:
فصل يكم، «اخبار» است. اين بخش، اخبار تشكل‌ها، سازمان‌ها و نهادهاي فعال فرهنگي، و اطلاع‌رساني فعاليت‌ها و محصولات آن‌ها را شامل مي‌شود. فربهي و كمال اين بخش، بسته به ياري شماست. جاي معرفي و اخبار تشكل شما در فتيان خالي است. خالي مگذاريدش!
فصل دوم، «صراط» نام دارد و مشحون است از حرف‌هايي براي شنيدن و به‌كاربستن. حرف‌هايي از بزرگان و عقلاي قوم. كه گرچه پيش‌تر گفته‌اند، اما كم‌تر شنفته شده است و به كار بسته شده. در گزينش اين سبد گل، از گلستان سخنان انديشمندان، بيش از همه دغدغه‌ها و سئوالات پيش روي فعالان عرصه‌ي فرهنگ مدنظر بوده است. فتيان نهايت سعي‌اش را به كار گرفته تا اين فرازهاي منتخب، عصاره‌ي افكار و انديشه‌هاي هر يك از بزرگان باشد. اميد كه به كار آيد.
فصل سوم، «قاب» است. قابي براي ديدن و خوب ديدن. قابي براي زانوزدن و شنفتن و آن‌گاه پرسيدن، و بحث‌كردن. قابي براي معرفي، تحليل و البته نقد كساني كه غريبه نيستند، مي‌شناسيم‌شان. و هركدام حرف‌هايي دارند كه عمري را بر سر آن‌ها گذاشته‌اند.
فصل چهارم، «ياد ايام» است. با اين فصل، قرار است دفتر خاطرات برخي پيشكسوتان و صاحب‌نامان اين عرصه را تورق كنيم. قرار است تجربه‌ي يك كار تشكيلاتي موفق را به روايت آدم‌هاي محوري و دست‌اندركارش بشنويم. و به ضميمه، سخن آشنايان و ناقداني كه در همان حوالي مسكن گزيده بوده‌اند را نيز پذيرا شويم.
فصل پنجم، «پرونده» است. پرونده‌اي براي بعضي تشكل‌هاي موفق كه توانسته‌اند فراتر از مرزهاي يك تشكل معمولي، افق‌هاي دورتر و وسيع‌تري را هدف گيرند. پرونده‌اي كه بتواند به ما بشناساند آن تشكل و مسئولين و فعالانش را؛ و بررسي كند اهداف و برنامه‌هاشان را؛ و تحليل كند رويكردها و جهت‌گيري‌هاشان را؛ و به نقد كشد فعاليت‌ها و ابزارهاشان را. هر شماره، يك پرونده. هر پرونده، يك تشكل.
و بالاخره فصل ششم، «گعده» ناميده شده است. و چنان‌چه از نامش برمي‌آيد جايي است براي دور هم نشستن و گپ‌زدن به صرف يك استكان چاي داغ! منتها چون محفل ما، محفل فعالان فرهنگي و تشكيلاتي است، طبعاً گفت و شنود و گپ آنان نيز حول محوري موضوعات مرتبط است. حول دغدغه‌ها و سئوالات مشترك. حول آن‌چه به كارمان مي‌آيد و براي ادامه‌ي فعاليت‌مان از نان شب هم واجب‌تر است. خيال‌تان جمع. در قوريِ چينيِ بزرگِ فتيان، آن اندازه چاي خوش‌طعم و گوارا هست كه هرچه هم مجلس شلوغ‌تر شود، به همه يك فنجان برسد. پس دست به قلم بريد و بنويسيد از تجارب‌تان، از نظرات‌تان، از باورهاتان، از آن‌چه در سال‌هاي فعاليت خود بدان رسيده‌ايد. كه فرمود: «قيّدوا العلم بالكتابة». بگذاريد ديگران هم بر سر سفره‌ي تجربه‌ و ثمره‌ي كار شما مهمان شوند. بگذاريد اين ضيافت همه‌گاني باشد.
موضوعات و سرفصل‌هاي گعده، قرار است اين موارد را شامل شود: «ضرورت نظريه‌پردازي در مورد تشكل‌ها»، «خودسازي یا جامعه‌سازي»، «تشكل‌ها و حکومت دینی»، «شبكه‌ي‌ تشكل‌ها»، «مسجد و تشكل»، «تشكل و خانواده»، «هدف تشكل: تربيت نيرو يا فعاليت؟»، «مسأله‌ي نظر و عمل در تشكل‌ها»، «مخاطب تشکل: مخاطب‌محوري، مخاطب خاص يا عام، مرز ورود تشكل‌ به مسايل مخاطب، و هویت تشکلی»، «رابطه‌ي مريد و مرادي در تشكل‌ها»، «مدیریت تشكل»، «مسأله‌ي جنسيت»، «خلاء تشكل‌هاي خاص زنان»، «اخلاق تشكيلاتي»، «منابع مالي تشكل‌ها» و «تشکل‌ها و انقلاب اسلامی». در هركدام اين موضوعات كه مي‌بينيد حرفي، نظري، طرح مسأله‌اي داريد كه مي‌تواند براي ديگران راهگشا و مفيد باشد آن را در يادداشتي كوتاه (حداكثر 800كلمه‌اي) براي فتيان بنويسيد. لطف مهماني به گرماي حضور ميهمانان است و هرچه تعداد مهمانان بيش‌تر، محفل گرم‌تر و پرشورتر. و اين يك دعوت‌نامه‌ است؛ براي شما.
*
فتيان بر آن است تا گامي باشد در راستاي بهبود وضعيت‌ها و نگرش‌ها در عرصه‌ي فعاليت فرهنگي و غنابخشي به ادبيات نظري و مفهومي كار تشكيلاتي. و اين‌همه بعد از عنايت باري‌تعالي، بسته به همراهي شما عزيزان و همسفران است.
چنين باد!

 

دریافت شماره ۱

http://fetyan-mag.com/arshiv/1/number1.pdf

شماره ۲

http://fetyan-mag.com/arshiv/2/number1.pdf

 

 

التماس دعا.

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 10:37 توسط محسن طهماسبی |

با عرض سلام خدمت دوستان ازاین پس مطالب به صورت هفتگی به روز خواهد شد   .

                                                                                                        یا علی 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 15:12 توسط محسن طهماسبی |

تفکر ترجمه ای    

نگارش یافته توسط حسن رحیم پور ازغدی   

يادداشت: جرأت اجتهاد در برابر غرب، از ما سلب شده است اما تمدن سازی بدون برخورد انتقادی با تفكر ترجمه ای، امكان ندارد. امروز «ترجمه»، در علوم سیاسی، اقتصاد، حقوق و حتی ادبیات«نقد با شك، آغاز می شود و منتقد با بیدار كردن شك، می كوشد تا پایه های «یقین» را استوار كند و امروز «بنیادگرایی لیبرال» با همان جزمیت بنیادگرایی ماركسیستی، ساحت تفكر انتقادی و غیر ترجمه ای را به تعطیل و تسلیم فرا می خواند. ما در عصر ترجمه و تقلید به سر می بریم و كسانی متفكرتر دانسته می شوند كه مترجم ترند. جرأت اجتهاد در برابر غرب، از ما سلب شده است اما تمدن سازی بدون برخورد انتقادی با تفكر ترجمه ای، امكان ندارد. امروز «ترجمه»، در علوم سیاسی، اقتصاد، حقوق و حتی ادبیات و الهیات، «تابو»های بسیاری تراشیده است كه حتی نگاه انتقادی به آنها، جزء محرمات عصر جدید درآمده است. یك ارجاع مطنطن با سلسله سندی هر چه غربی تر، اعتباری بیش از هزار نظریه پردازی بومی و اجتهادی یافته و ظاهراً خلل برنمی دارد زیرا «استاد فرموده» را نمی توان به زیر مهمیز سوال كشید!! تألیفات جامعه شناسان، متكلمان، حقوقدانان و فیلسوفان سیاسی غرب، در كشورهای نظیر ما بدل به متون مقدس شده اند. بسیاری از رجال ما و محافل آكادمیك شرق، فكر كردن را كنار گذارده اند و تنها ترجمه می كنند و این تحجر جدید به اندازه تحجر قدیم، راه «اجتهاد» را بسته است و البته اگر تحجر قدیم، راه را بر «اجتهاد» نمی بست، تحجر جدید تجدد غربی، تا این حد میدان نمی یافت. تجدد به سبك غرب، چنان حالت ارتدوكسی و جمود به خود گرفته كه رابطه ما با روند «ترجمه»، از رابطه «شاگرد- معلم» نیز تنزل كرده و به رابطه «مرید- مرشد» بدل شده است و حتی انسان های با استعداد ما كه قادر به جریان دادن گفتمان های جدید در محافل روشنفكری می شوند، همه استعداد خود را در «تقلید» هر چه شبیه تر با نسخه اصل و در جهت بومی سازی فرهنگ غرب مصروف داشته و خطوط قرمز را قرمزتر كرده اند. كمیته های ترجمه ای بد اخلاق، تنگ چشم و خودجوشی!! تشكیل شده كه با غربالی ریزبافت، همه آنچه بر خلاف آیات مقدس عصر جدید غرب، منتشر می شود، بیخته و روحیه اجتهاد را سركوب و استهزا می كند كه: «علمی نیست»، «مشخصات آكادمیك و كلاسیك را ندارد»، «به منابع خارجی، ارجاع نداده است»، «لحن ایدئولوژیك دارد» و... حال آن كه اگر معیار یك داوری ایدئولوژیك (به مفهوم «غیرعلمی»)، همانا قضاوت جانب دار و به دور از انصاف باشد، از قضاء، ایدئولوژیك ترین لحن را در غرب گرایان متعصب و مدرنیست های جزم اندیش باید سراغ گرفت. دیگر با متواترات ترجمه ای، نمی توان چانه زد و ذهن ما پر شده است از سمعیات غیرمدلل كه در خواب هم نباید به آنها شك كرد. محافل فرهنگی ما زبانی سرشار از منقولات غربی یافته و به آن تعبد می ورزند و انكیزیسیون روشنفكری غرب با وسواس هزار بار شدیدتر و موهن تر، مراقب فكر كردن ماست و هر كس به این مقدسات، كفر ورزد یا مرتد شود به صلیب «تحقیر» و «تحریم» كشیده خواهد شد. آورندگان پیام مغرب زمین به بركت رسانه های جهانی غرب، در عالم فرهنگ، چنان حكومت نظامی اعلام كرده اند كه انتقاد از یك عالم علوم اجتماعی غرب یا از یك فیلسوف تحلیل زبانی یا یك كشیش متجدد انگلیسی، صد بار خطیرتر از انكار خدا و اخلاق و حقیقت در «عصر اعتقاد» شده است و مؤلف نقد خرد ناب- ایمانوئل كانت، فیلسوف مدرنیته- هرگز گمان نمی كرد كه با این كتاب، بنیاد یكی از جزمی ترین اصول عقاید را در طول تاریخ می گذارد. امروز ساده ترین حرف های غربی را در ابهامی مقدس می پوشانند و حق داوری را از خواننده جهان سومی!! سلب می كنند. امروز بسیاریم كسانی كه می نویسیم بی آن كه دلالات واقعی آن چه را می نویسیم در نظر داشته باشیم افكار خود را فكر نمی كنیم. خود، حرف می زنیم اما حرف های خود را نمی زنیم. ما فكر نمی كنیم. ما فكر می شویم. امروز و هر روز، خرمن امتیازات و افتخارات را به پای پژوهشگران بی ضرر و فاضلان بی طرف می ریزند. گرچه اهل فضل شاید نابردبار و تنگ افق و تجاوز پیشه باشند اما «نقد ملتزم»، راست فتنه انگیز است و امروز، راست فتنه انگیز، از «دروغ مصلحت آمیز»، بالاتر است. در دورانی كه بضاعت یا جرأت نقد غرب را ندارند و فقط به آن فحش می دهند یا آن را می پرستند، مردان و زنانی فرهیخته و دقیق باید، تا به این مجاهدت علمی برخیزند و با شك در داده های انبوه ترجمه ای، خواب ذهنی جامعه علمی كشور را برآشوبند گرچه منتقد جدی، همواره تنهاست. ناقد ملتزم نیز می توانست نظاره كنان، تفاضل كند و چون فاضلان بی درد و بی مسأله و غایب از صحنه باشد كه جز در ازای «ما به ازای شخصی»، حاضر و بلكه قادر به فكر كردن و نوشتن نیستند و نه هرگز برای «اصول»، رنج نوشتن می برند و نه در راه دفاع از «حقیقت» و «فضیلت»، احرام تفكر می بندند اما اینان هرگز هیچ معضل بزرگ علمی را نیز حل نخواهند كرد زیرا مسأله ها را متفكران دردمندند كه حل می كنند و تا بوده چنین بوده و تا هست چنین است. زبان حل ناقد ملتزم، این است كه من به عنوان یك انسان، باید عكس العمل نشان دهم وگرنه، انسانیت من مشكوك خواهد شد و وقتی یك نویسنده، قلم به دست گرفت و شناخته شد، به محض آن كه در مورد مسأله معینی سكوت كند، همه خوانندگان حق دارند یقه اش را بگیرند كه چرا سكوت كردی؟ وقتی از «نقد»، سخن می گوییم، بی شك به تفاوت میان چاقوی جراحی با ساطور قصابی، توجه داریم و طرفین نقد باید هر دو ملتفت این تفاوت باشند. كوبیدن آدم ها در نقشه ما نیست و ما به ضرب و شتم ادله مخالفانمان نمی پردازیم. محافل فكری و مطبوعاتی ما احتیاج به هیأت منصفه های فكری دارند و البته اگر در حین نقد و تشریح كالبد یك مطلب، مقداری چركابه یا خون، نشت كند نباید جراح را جلاد نامید.» در كشور ما یكی از نخستین تجربه های نسل دوم انقلاب در مواجهه انتقادی با میراث افراطی ترجمه از الهیات و علوم انسانی غرب بوده است كه در شكل نقد دین جدیدی كه در حال ساخته شدن بود ظهور كرد. دینی كه با انكار حقانیت و عقلانیت «معارف اسلام» و با انكار «حجیت متن دینی» آغاز شد و از طریق تركیب «سكولاریزم» با یك «عرفان تحریف شده» به دنبال توجیه مذهبی و عرفانی «الحاد» و ارایه یك «اسلام بدون معارف واضح عقلانی» و یك «اسلام منهای احكام و شریعت» بوده است. این رویكرد به دنبال «عقل زدایی» از مفاهیم دینی و تبدیل «وحی» به یك «تجربه روانی و بشری» و نسبی سازی همه معارف و حقایق زبانی و «یقین ستیزی» و حاكمیت بخشیدن به گفتمان «اصالت شك» در حوزه دینداری بوده است و با جاسازی یك معنویت تخدیری و مبهم و بدون پایه نظری و یك «عرفان نمای غیرانبیایی» به جای «عرفان اسلامی» كه از سویی با «عقاید اسلامی» و از سویی دیگر با «قوانین اسلامی» در یك انسجام منطقی و نظری درتنیده است، تفكیك دین از «عقلانیت و حقوق بشر»(یعنی از عرصه اندیشه و عمل انسانی) و به ویژه انكار مفهوم «حكومت اسلامی» را تئوریزه می كرد ومی خواست به نام نواندیشی و اصلاح دین در آن واحد، هم حقوق و قوانین اسلام (به ویژه قوانین اجتماعی و حكومتی آن) و هم معارف حقه كتاب و سنت را تحت پوشش نوعی «الهیات سكولار» با تقلید از كشیش های متجدد غربی و كلام «لیبرال- پروتستان» نفی كند و نوعی اخلاق سكولار و معنویت سكولار را با پوشش ادبیات عرفانی ایران و اسلام، جایگزین عرفان حقیقی و معنویت ریشه دار و مثبت اسلامی كند. این رویكرد می كوشید میان «پوزیتیویسم جدید» و «فلسفه تحلیلی» قشریون انگلیسی، در حوزه شناخت شناسی با «معنویت از نوع اگزیستانسیالیستی» غرب، رابطه نامشروع برقرار كند و با استفاده از افراطی ترین نحله های هرمنوتیك اروپا این دین جدید را به نام قرائت مدرن و انسانی از دین در بازار سیاه به كودكان عالم معرفت، گران بفروشد و باب «تفسیر به رأی» در متن دین را به نفع مذهب كنونی غرب بگشاید و در تمام این سالها هرگز حاضر به گفت وگوی شفاف و علمی توام با رعایت اخلاق و منطق و با شفافیت آكادمیك و در حضور اهل فضل نشد و نه كتباً و نه شفاهاً تن به این شفافیت نداد و نخواهد داد و همچنان ترجیح می دهد به جای پاسخگویی علمی در محضر اهل نقد و علم، تنها در محافل عمومی و تریبون های سیاسی و ژورنالیستی در داخل و خارج كشور حاضر شود به جای نوشتن كلمه «مار»، عكس مار را بكشد.

 

منبع:  motalebe.ir

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 14:50 توسط محسن طهماسبی |

-------------------------------------------------------------------------------------------

سفر ماندگار

 

آنچه در پي مي آيد، متن نامه صوتي امام موسي صدر خطاب به دكتر صادق طباطبايي كه شب عزيمت به آلمان براي تحصيل بر روي نوار ضبط و همراه او شده است. در ابتداي نوار سخني كوتاه خطاب به دكتر مسعود طباطبابی، عموي دكتر صادق طباطبايي است، كه در آن زمان مقيم كشور آلمان بود.

-------------------------------------------------------------------------------------------

 

 دوست عزيزم دكتر مسعود طباطبايي

مدتی است  كه گفت و شنود با تو روی نداد،

ای بی نصیب گوشم                                             وای بی نوا دلم

به راستي 20 سال از اولين ملاقات مان مي گذرد. در اين مدت همه چيز با چرخ زمان و حوادث تغيير يافته است. جز حقه مهر  بدان نام و نشان است که بود.  به هر حال آرزومندم با هم بنشينيم و حوادث و تازه  های وجود را از جلو ديده روح بگذرانيم، و امكانات جديد دوستي را براي يكديگر بسنجيم.  ببينيم در اين جهان پراكنده و غريب ساز چقدر مي توانيم يار هم باشيم. و چه اندازه مي شود بار از دوش یکدیگر بر داريم. تا چه حد در هدف مشترك كه راه هاي مختلف برايش انتخاب كرده ايم مي توانيم همكاري كنيم. در اين مدت هيچ از تو خبر ندارم. و چه بسا هر دو مقصر باشيم. ولي به هر حال اكنون قاصدي كه جزئی از وجود من و تو است حامل پيامهاي صميمانه من و ناقل شوق زائد  الوصف من خواهد بود. و هم او توفيق اين مکالمه را برايم فراهم كرد. راستي به ياد داري در اولين زيارت ما، صادق هنوز وجود نداشت او اكنون مردي است و براي تحصيل به آلمان مي آيد. توفيق او را كه مسلماً جلوه اي از موفقيت من و تو است از خداوند مي خواهم .يقين دارم تجربيات تو  که به صورت اوامر و نصايح خلاصه  مي شود تا حدود زيادي راه موفقيت براي او كوتاه و مشكلات را براي او آسان خواهد كرد. اصرار زياد من براي اقامت او در بيروت به نتيجه نرسيد.  شوق آلمان و تحصيلات عالية آن، او را مي كشاند. در هر حال تمنيات و آرزوهاي مرا براي توفيق خودت و او بپذير، و سلام مرا به خانم محترم برسان و از وضع زندگي و تحولات آن و توفيقات مكتسبه خود تا آنجا كه ممكن است مطلعم كن. و اگر روزي گذرت به بيروت افتاد، از دور افتادگان يادي كن

درباره صادق تصور می کنم سفارش او از من به تو  صورت صحيحی نداشته باشد. جز آن كه عهد من به زندگي شرقي تازه تر است. بيش از 2 سال نیست که  ايران را ترك كرده ام. و به خوبي مي دانم نقطه های خالي  مانده وجود او ،در آلمان در اولين روزها او را به جان خواهد آورد، و وظيفة عمو را آن هم عموي مهربان سنگين تر مي نمايد. ولي اميدوارم اين تكليف موقت ولي بسيار مفيد كه بسا در سرنوشت او مؤثر باشد براي آن عزيز سنگيني نكند. تو را به خدا مي سپارم و توفيقات روز افزون تو را از درگاه قادر متعال خواستارم.

دوست تو
موسي صدر

بسم الله الرحمن الرحيم.

صادق عزيز؛ شب سه شنبه أي است كه تصور مي رود، فرداي آن ما را ترك كرده  به سوي آلمان، يعني كشوري كه تا حد زيادي فعاليت در آن در سرنوشت تو مؤثر است، بشتابي. حالت فعلي ما را كه مشاهده مي كني: شبي است و نيمه شب، همه در خواب برفتند و شب از نيمه گذشت، ميزي، چراغي، اجتماعي و سيگار همايي! تصور مي كني كه اين منظره، اين صدا و اين حالت، با گذشت امشب محو مي شود؟ ابدا! خود اين ضبط صوت بهترين سند و گوياترين شاهد براي ابدي بودن موجودات در اين جهان است. صداي من را اين ضبط صوت در خود ثبت مي كند و به همراه تو، و در شبهاي تو، و در روزهاي تو، به گوش تو فرو مي خواند. جهان ما ضبط صوت بزرگي است كه كه صداي ما، و هر كلمه اي كه از ما صادر مي شود، را ثبت مي كند. هر حالتي كه از ما به وقوع بپيوندد ضبط مي كند، و هر عملي كه  از ما صادر شود، در خود نگه مي دارد. در قرآن به اين آيه بر مي خوريم: «و ما تكون فی شأن و ما تتلوا منه  من قرآن و لا نعملون من  عمل الا كنا عليكم شهودا»[1]. همه افعال و اقوال و حالات، در كتاب الهي، يعني اين ضبط صوت بزرگي كه همه چيز را در خود ضبط مي كند، مسجل و يادداشت ميشود. همه چيز محفوظ مي ماند تا روز حساب.

مقصود من از روز حساب نه تنها حساب قيامت است و جزاي الهي! مقصود حساب زندگي نيز هست. تصور كنيم كه دو نفر راهي را مي پيمايند. اولي قدمي بر مي دارد و قدمي مي گذارد؛ گاهي مي خوابد و گاهي باز مي گردد؛ گاهي چرت مي زند و گاهي آرام مي رود. ديگري ساعات خود را هدر نمي دهد و به سوي هدف خود مي شتابد. بديهي است كه دومي زودتر به مقصد مي رسد و اولي يا به هدف نمي رسد و يا ديرتر! آيا مي توان شك كرد ساعاتي كه بر اين دو گذشته، و حالاتي كه اين دو در اين ساعات داشته اند، در سرنوشت آنها بي تاثير است؟ چگونه مي توان فرض كرد گامي را كه يكي از يان دو تن در آن لحظه برداشته اند، در حساب آخر و در روز برداشت محصول بي اثر بوده است؟

به طور كلي آنچه از ما صادر مي شود، آنچه مي گوييم و آنچه مي شنويم، مجسم و متبلور شده، و به صورت جزاي اعمال در اين جهان و آن جهان بدست ما داده مي شود. آن روز است كه به تعبير قرآن مي گوييم: «ما لهذا الكتاب لا يغادر صغيره و لا كبيره الا احصاها»[2]. امتحانات خود نمونه زنده اي از حساب الهي است. و همچنين شاهد صدقي بر نتيجه اعمال ما در سعادت زندگي ماست.

تصور مي كنم كه دقت در اين بحث اگر با اقتناع توأم باشد، و اگر طغيان و عنفوان جواني بر اين تفكر پرده اي نيندازد، با كمال وضوح می بینیم، سفري را كه با اين رنج براي تو فراهم شده است، ايامي را كه با نهايت تلخي بر خويشان تو مي گذرد، بسيار گرانبهاتر است از آنكه به هدر رود، و يا در ترسيم آينده تو بي تأثير باشد. فكر مي كنم كه اگر ممكن بود كسي تمام عمر را به تلاش و فعاليت، و به قدم برداشتن در راه حق و خير و صلاح صرف نمايد، حتما جز اين شيوه عقل و آيين منطق نبود. ولي چه بايد كرد كه انسان خسته ميشود. انسان نشاط هم لازم دارد. ولي به قدري كه نمكي در طعام باشد، نه آنقدر كه غذا را شور كند! و نه آنقدر كه هدف از زندگي انس و تفريح باشد، و درس چون آبي و چون صورتي و ماسكي بر زندگي انسان قرار گيرد.

در باره رعایت مسائل ديني، تصور مي كنم همين مقدمه اي گفتم كافي باشد. مطالعه و رعايت صلاح ابدي همان قدر مهم است كه رعايت صلاح و سعادت  آينده زندگي. و چه بسا سعادت ابدي بسيار پر اهميت تر از سعادت 50 سال يا 40 سال زندگي به حساب آيد. هر چند كه اين دو مصلحت با يكديگر تفاوتي ندارند. در دين اسلام دنيا و آخرت يك مفهوم و يك واحد را تشكيل مي دهند. در قرآن كريم به اين موضوع چنين اشاره شده است: «من عمل صالحاً من ذكر و انثي و هو مومن ملنحییه  حياه طيبه و لنجزينهم اجرهم احسن ما كانوا يعملون"[3]. آنانكه رفتار نيك و ايمان به خدا دارند، زندگي گوارا و جزاي آخرت مطبوع در انتظار آنان است. دنيا و اخرت در نظر اسلام از هم جدا نيست. راه صحيح راهي است كه سعادت آينده انسان و سعادت ابدي او را در آن واحد، تحصيل كند. بسيار آسان است كه انسان راهي را كه مي رود، با قصد صالح به جاي آورد. همانطور كه روزي مي گفتم، انسان نقاط گوناگون و عناصر مختلفي در وجود خود دارد. اگر بتواند راهي را انتخاب كند كه تمام عناصر او ارضاء شود، آن راه موفقيت آميزتر است. چه با نيروي بيشتر و متمركزتري به سوي هدف مي شتابد. طبيعي است كه اگر از درس خواندن، كار كردن، مدرسه رفتن و حتي از خانه دار شدن و اداري بودن قصد صالح داشته باشيم، همه اين كارها را مي توانيم در سلك عبادت قرار دهيم.

عبادت به نماز و روزه منحصر نيست. پيغمبر اسلام  به ابي ذر كه يكي از نزديك ترين صحابه اوست مي گويد: «حتي در خواب و خوراك قصد قربت داشته باش». آري؛ خواب و خوراك از لوازم زندگي انسان است. سبب تأمين نيرو براي انسان مي شود و موجب مي گردد كه انسان بتواند با نشاط بيشتري در راه خير، در راه صلاح مردم، در راه كمك به همنوع قدم بردارد. پس خواب و خوراكي كه با قصد قربت و با تصميم بر كار نيك انجام گيرد، عبادت است. سفر كردن براي تحصيل، اگر با قصد قربت و قصد خدمت به جامعه و همنوع و خانواده همراه باشد، واگر به قصد حفظ حيثيت انسان و تأمين آسايش همنوعان صورت گيرد، جهاد در راه خدا محسوب ميشود. آنگاه اين قصد سبب مي گردد كه انسان در اين راه با دقت بيشتري قدم بردارد. چه بسا وجود اين قصد انسان را محدود مي كند، ولي راه موفقيت آميز تر  و نتيجه بخش تر است. درآيه ديگر مي خوانيم: «يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم»[4]. دعوت پيغمبر  را سبب زندگي شمرده است. با كمال تاسف متدينيين امروز معتقدند كه دين فقط براي مرگ است. به اين سبب، جوانان كه تصور مي كنند دين با راه زندگي، با كار و كوشش، و با تلاش براي تأمين آينده هماهنگي ندارد، از دين اعراض مي كنند. در حاليكه به طور مسلم مي توان گفت، اسلام و يا هر دين خدايي، هيچ يك از غرائز اصلي و احتياجات ضروري انسان را منع نكرده است! از خوردن و آشاميدن جلوگيري نكرده است. بلكه گفته است، راه صحيح را براي خوردن و آشاميدن انتخاب كنيد! تجاوز نكنيد! افراط در خوردن نكنيد! عينا همان ترتيب را در غريزه جنسي انسان مشاهده مي كنيم. به هيچ وجه از اين غريزه منع نشده است. در اسلام جلوگيري از اين غريزه، و ساير غريزه هاي زندگي انساني، رهبانيت ناميده شده و گفته شده است: «لا رهبانيه في الاسلام». ليكن از تجاوز به ناموس غير و از افراط در اين امر منع شده است. اين غريزه نيز مانند خوردن و آشاميدن است. بهره بردن از زيباييهاي زندگي، و بهره بردن از نعمتهاي الهي، به طور معقول و منطقي نه تنها بي اشكال است، بلكه در بسياري از آثار وارد از اهل بيت ديده ميشود كه مرغوب و محبوب خداوند است. پس مي توان راهي را رفت كه بدن انسان لذت برد، روح انسان شاد باشد، افكار انسان آرامش يابد، و در عين حال خويشان انسان خوشنود باشند. چه امتيازي مي شود داد به كسانيكه يك قسمت بزرگ از وجود خود، يعني فطرت خداجويي را كنار گزارند، و يا غرق در شهوات شوند، و يا از حريم اجتماع و زندگي اجتماعي كناره گيرند؟

درس بايد خواند؛ مرد اجتماع بايد بود؛ در عين حال مرد ديندار هم مي توان بود‍‍! همه اينها با هم جمع مي شوند. بلكه همه اينها يك راه است. آرامشي كه در نتيجه نماز، و رضايتي در نتيجه روزه، براي انسان حاصل مي آيد، نه تنها زحمت مختصري كه در راه به پا داشتن اين عبادات مي كشد را جبران مي كند، بلكه آرامش، آسايس و نوري در قلب انسان پديد مي آورد، كه توفيق وي را در هدفهاي تحصيلي  او نيز تامين مي كند. تصور مي كنم كه با كمال وضوح مي توان دريافت، كه عبادات با تمرين، بسيار آسان مي شود. انساني كه خاشع بود، با كمال سهولت به عبادات مختصري كه از طرف خداوند بزرگ به او تكليف شده است، گردن مي نهد.

آنچه مي توانم بر مطالب گذشته خود بيفزايم اين است، كه هرگاه اشكالي در يكي از بحثهاي ديني بر تو و يا براي يكي از دوستانت پيش آمد، با نهايت خوشوقتي آمده جواب دادن به آنها هستم. اصولا اين قسمت از مكاتبات را از بهترين وظايف خود مي دانم. تو خود مي داني كه در هفته متجاوز از 7 ساعت در مدارس اينجا و بيروت با جوانان سر و كله مي زنم. به آنها گفته ام كه در سالن را مي بنديم، و دهانها را مي گشاييم. آنچه مي توانيد سؤال كنيد. و من آماده پاسخ دادن به آنها هستم.به نظر من، سعي در اصلاح جوانها بسيار ارزشمندتر از سعي در اصلاح بزرگسالان است. چه آنها با عبادت خوي گرفته اند. وچه از آنها اميدي براي ساختمان مستقبل (آینده) نيست. آينده ما به دست تو و امثال تو از جوانهاست. اميدواريم كه از تنگ نظري قديميان، و از تندروي امروزيان، كه نتيجه و عكس العمل آن افراط بوده است، بر حذر باشيد. اميدواريم كه دنيايي كه نسل شما مي سازد، دنيايي آزاد و آباد و آسوده باشد. دنيايي باشد كه در آن عدل و حق و خير، همراه ايمان و علم ديده شود. دنيايي كه ما بتوانيم ايام پيري خود را با كمال راحتي و آسایش در آن بگذرانيم، و اميدوار باشيم كه فرزندانمان آينده اي سعادتمند دارند.

تو را به خدا مي سپارم، و با اين جمله از تو خداحافظي مي كنم: اميدوارم كه هميشه خوش و موفق باشي، و ما را فراموش نكني! اين آيه را به وسيله اين نوار در گوش تو  مي خوانم: «ان الذي فرض عليك القرآن لرادك الي معاد » [5] و الله خير حافظا و هو ارحم الراحمين. اين آيه خطاب به پيغمبر  است و او را بشارت مي دهد، خدايي كه قرآن را بر تو نازل و واجب كرده است، به طور حتم تو را به سرانجام مقصود مي رساند. او بهترين پناهنده و مهربانترين مهربانان است.آري؛ راهي كه پيغمبر   مي رود، راهي كه در راه حق و خير و عدل باشد، قدمهايي كه با تدبير و با علم توأم باشند، حتما به سرانجام خواهند رسيد. اين آيه براي ما تفألي است از وضع أينده تو؛ خداحافظ و نگهدار تو‍!


[1] سوره يونس، آيه 61.

[2] سوره كهف، آيه 49.

[3] سوره نحل، آيه 97.

[4] سوره انفال، آيه 24.

[5] سوره قصص، آيه 85.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 14:45 توسط محسن طهماسبی |